على اصغر حلبى
239
تاريخ علم كلام در ايران و جهان
27 . ابو يعقوب يوسف بن عبد اللّه بصرى ، معروف به « شحّام » ( وفات ، 280 ه . ق . ) شحّام از دانشمندان و مفسّران معتزلى بوده است . اصلا اهل بصره بوده ، و در روزگار او رياست متكلّمان معتزلى با او بوده است . كلام را از ابو الهذيل علّاف و ديگران فرا گرفت . و ولايت خراج را در عهد واثق خليفه بر عهده داشت . چون صاحب الزنج ( وفات 270 ه . ق . ) در بصره ظهور كرد ، شحّام او را پند داد ، و او به كشتن شحّام همت كرد ، و شحّام از ترس جان خويش گريخت و پنهان شد . او را از كاردانترين مردم در فنّ جدل بشمار آوردهاند . حدود هشتاد سال زيست ، و او را در تفسير قرآن مجيد ، كتابى است ، « 1 » كه البّته از ميان رفته است . از نكات مهمّ عقايد كلامى شحّام يكى قول او است به اينكه « معدوم ، شىء است » ، و در اين عقيده ابو الحسين خيّاط ( وفات ، 300 ه . ق . ) نيز با او همداستان بوده ، و در اين باب چندان مبالغه كردهاند كه هر دوى آنها به داشتن اين عقيده معروف شدهاند ، و چون خياط در اين باره بيشتر از شحام مبالغه و اصرار كرده است ، او و يارانش را به همين سبب « معدوميّه » خواندهاند . « 2 » توضيح مطلب چنين است كه معتزله پيش از شحّام و همفكرش دربارهء معدوم بحث مىكردند و معتقد بودند كه صحيح نيست معدوم شىء يا ذات يا جوهر يا عرض باشد . امّا شحّام گفت : معدوم در حال عدم خود ، شىء و ذات و عين و جوهر است ، و همين طور در حال عدم خود حامل اعراض است . پس جوهر در حال عدم خود جوهر است ، و عرض ، عرض و سفيدى ، سفيدى ، و سياهى سياهى است ، و از اينكه معدوم را جسم بنامد امتناع ورزيد ، زيرا جسم مركّب است و در آن طول و عرض و عمق هست . « 3 » و شحّام در اين گفتار از برخى از معتزله ، و بويژه خيّاط ، پيروى كرد كه در اين باب غلوّ كرد تا بدانجا كه براى معدوم صفت جسميّت را ادّعا كرد ، و گفت كه : هر وصفى كه ثبوت آن را در حال حدوث جايز توان شمرد ، در حال عدم نيز ثابت مىتوان دانست ، به جز حركت ، زيرا كه خيّاط از كسانى بود كه عقيده داشت جسم در حال حدوث خويش نبايد متحرّك باشد . « 4 » و اين امر وقتى درست است كه معدوم
--> ( 1 ) . ابن حجر ، لسان الميزان ، 6 / 325 ؛ شهرستانى ، الملل و النحل ، 1 / 60 . ( 2 ) . بغدادى ، الفرق ، 164 ؛ شهرستانى ، الملل و النحل ، 1 / 82 . ( 3 ) . بغدادى ، الفرق بين الفرق ، 163 - 164 ؛ شهرستانى ، نهاية الاقدام ، 151 ، آلفرد گيوم . ( 4 ) . بغدادى ، الفرق ، 164 - 165 ؛ شهرستانى ، الملل و النحل ، 1 / 82 .